خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چالهای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چالهی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبیدا این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگماردهاند؟» گفت:
«میدانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.» خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!
حاجي و مبارك
-
اخويها يك بازي جالبي دارند. هر روز يكيشان ميشود حاجي و دستور ميدهد، ديگري ميشود مبارك و اطاعت ميكند. اين سمتها يك روز در ميان عوض ميشود. حالا اين حاجي...
2 چند روز قبل





1 نظر:
واقعا" درست گفته - امان از دست خودمون . مرسی به خاطر مطلب پر محتوایی که گذشتید .
ارسال يک نظر